خرید بک لینک

غروب

اگه بگم امشب از غروب تا حالا دقيقا تا همين الان! به ميزان زيادي و حجم خيلي گسترده اي دلم گرفته... حوصله تون از پستهام سر ميره؟؟؟ چرا من خوب نميشم شما از دست اين حرفام راحت بشين؟! *طاقت بيار دل من...تا كي گريه و غصه... بخدا خودمم خسته شدم از حرفاي تكراري... تا ميخوام بنويسم ميبينم باز هموناست،با نوشتنش فرقي به حالم نميكنه اي كاش الان ازاد و تنها و بدون مسئوليت بودم بي اختيار ِ ترسوي ملاحظه كار!!

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 6:50

ادم دو ساعت عين آدم بخوابه اما يه شب تا صبح عين مرغ پركنده هي جا نپره...چرا من اينقدر با خواب مشكل دارم؟! چشمام داره از خواب ميسوزه اما مگه خوابم ميبرهبعضي وقتا بهش ميگم تورو خدا بيا منو ببر ديگه!ديروز به يه توانايي جديدم رسيدمقبل از خواب همينجور كه غلت ميزدم داشتم طبق معمول با يه بنده خدايي حرف ميزدم،البته اون جوابي نميدادبعد دو ساعت بعدش هم كه بيدار شدم داشتم بازم تو ذهنم ادامه ميدادم :|البته فكر كنم اين توانايي يه نوع مريضي باشه از نوع مزمن! :|يكم خوب شو توروخدا!!*اعصابت فولادي هم باشه در ايادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 6:50

ديشب بعد از چند سال يهو صداي تپش قلبمو باز شنيدم.اصلا چنين انتظاري نداشتم... فكر ميكردم بعد از گذشت ٦ سال با وجود همه ي شرايطي كه عوض شده و ديگه جاي برگشت نيست،خيلي عادي رفتار ميكنميعني بايدم همينطور باشهپس چرا نشد؟!حالا اينكه از بين اين همه جا اونم بايد بياد دقيقا همون جايي كه تو نشستيو از بين همه زمانها دقيقا ساعت ١٠ ديشبو انتخاب كنه... بماند...از پشت شناختمش...اگه بخوام توضيح بدم چجوري شايد ازم بدتون بياد ولي هيكلش به خوبي ِ همون موقع هاست.البته باور نميكردم خودش باشهگفتم تشابه قد و هيكله حتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 6:50

درسته كه قدرت پذيرشم كمهيعني وقتي يه مسئله برام ناخوشاينده و دوست داشتني نيست اصلا سريع كنار نميكشم وقتي ميدونم اين مبحث به سفتي ِ سنگه و اصلا درست نميشه قبول نميكنم و باهاش كنار نمياماينقدررررر ميجنگم و تلاش ميكنم كه سر هر محوري خودمو كلي حرص ميدم...واقعا بعضي چيزا مثل شخصيت افراد ٥٠ ساله غير قابل تغييرهو ناخوداگاه اين افراد تو زندگي من حضور دارنباهاشون در ارتباطم و طبيعتا رابطه ي بيشتر ممكنه دلخوري بيشتر ايجاد كنهشعور اينكه بپذيرم و به خودم بگم عزيزم "اين آدم اينجوريه،عوض بشو نيست" رو ندارمايادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 6:50

ايتقدر پيشرفت كردم كه...نوشتن!! نوشتن كه نهايت ِ راهم بوداولين و آخرين كار جذاب و ارامش دهنده اي بود كه به ذهنم ميرسيد...الان ديگه نيست!پيشرفت كردم چون با نوشتن ديگه اروم نميشم...نوشتني كه هميشه مثله قرص مسكن ، آبي بود رو آتيش حرفام..،الان چه مرگي برام رخ داده كه اينطوريم؟!اي بابا!!روز به روز... مدل به مدل....خودم دارم ميفهمم يه اتفاقاي عجيبي داره برام ميفته...يه چيزي داره تو وجودم ريشه ميگيره كه نبايد بگيره...من بايد فقط و فقط با نوشتن اروم بشم!نه هيچ چيز ديگه!اينو دلم بايد بفهمه...منطقم بفهمهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 6:50

ايتقدر پيشرفت كردم كه...نوشتن!!نوشتن كه نهايت ِ راهم بوداولين و آخرين كار جذاب و ارامش دهنده اي بود كه به ذهنم ميرسيد...الان ديگه نيست!پيشرفت كردم چون با نوشتن ديگه اروم نميشم...نوشتني كه هميشه مثله قرص مسكن ، آبي بود رو آتيش حرفام..،الان چه مرگي برام رخ داده كه اينطوريم؟!اي بابا!!روز به روز... مدل به مدل....خودم دارم ميفهمم يه اتفاقاي عجيبي داره برام ميفته...يه چيزي داره تو وجودم ريشه ميگيره كه نبايد بگيره...من بايد فقط و فقط با نوشتن اروم بشم!نه هيچ چيز ديگه!اينو دلم بايد بفهمه...منطقم بفهمه...عقلم بفهمهو لطفا قبول كنه!همونجايي كه توش لَنگ ميزني!!بپذير!بفهم!باور كن!سعي كن!*هميشه بايد جلوي دست و پاي دلمو بگيرم كه كاري نكنه...اخه چرا من اينقدر درگيرم؟! همش مبارزه،همش مقابله...همش تحمل هاي زوركي بخاطر يه اتفاق مبهم و غيرقابل پيش بيني...*اين روزا جاي خاليت داره ديوونم ميكنه...*به خودم قول دادم تا وقتي يه قدم تو نياي من از جام تكون نخورم... سختمه،خيليم سختمه اما قول دادم!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 14:09

شاملو يه جا نوشته :

 و اما نيمه شبي من خواهم رفت

از دنيايي كه مال من نيست

از زميني كه مرا بيهوده بدان بسته اند!!

بعله! به چنين درجه اي رسيدم في الحال.

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 11:07

شاملو يه جا نوشته :

 و اما نيمه شبي من خواهم رفت

از دنيايي كه مال من نيست

از زميني كه مرا بيهوده بدان بسته اند!!

بعله! به چنين درجه اي رسيدم في الحال.

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 16:42

شاملو يه جا نوشته :

 و اما نيمه شبي من خواهم رفت

از دنيايي كه مال من نيست

از زميني كه مرا بيهوده بدان بسته اند!!

بعله! به چنين درجه اي رسيدم في الحال.

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 15:16

شاملو يه جا نوشته :

 و اما نيمه شبي من خواهم رفت

از دنيايي كه مال من نيست

از زميني كه مرا بيهوده بدان بسته اند!!

بعله! به چنين درجه اي رسيدم في الحال.

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 14:40

شاملو يه جا نوشته :

 و اما نيمه شبي من خواهم رفت

از دنيايي كه مال من نيست

از زميني كه مرا بيهوده بدان بسته اند!!

بعله! به چنين درجه اي رسيدم في الحال.

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 18:21

شاملو يه جا نوشته :

 و اما نيمه شبي من خواهم رفت

از دنيايي كه مال من نيست

از زميني كه مرا بيهوده بدان بسته اند!!

بعله! به چنين درجه اي رسيدم في الحال.

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:46

هرچقدرم اين ليست رو بالا پايين كني...

هرچقدرم از اينور بري اونور رو چك كني...

تلگرام...واتساپ...اينستا...

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:46

نوشته بود:ترجيح ميدم باشي و اذيتم كني تا نبودت اذيتم كنه...  اخه از اين واضح تر...؟؟؟ميدونم باشي ،كلي اذيتم ميكني ناراحتم ميكني حتي اشكمم درمياري...اما من حاضرم همه ي اينا رو به جون بخرم اما دو كلمه باهات حرف بزنماخه بي معرفت!من نصفه شبي نشستم قربون صدقه اون عكس مشهدي ميرم كه از گنبد طلا واسم فرستادي...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 2:09

يه افرادي هستن تو زندگيمون كه اينقدر خوبن كه حتي همون مدت كمي هم كه هستنادمو نمك گير ميكننحتي اگه كاستي ها و ايرادهايي هم داشته باشن بازم وجودشون نعمتهنميدونم چي شده بود كه به مدت ٤٠ روز يكي از اين فرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شریفی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 22:34

صفحه بندی